X
تبلیغات
زولا

کفش بی شماره  چاپ

تاریخ : جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 10:06 ب.ظ

هنوز از راه نرسیده  صداش ازخودش زودتر آمد توخونه همین پسر عموهه یعنی همسرمو میگم صدای غرزدنش  میگه این چه وضعی تکلیف این کفشهای اضافیتونو روشن کنید نمیشه از جلو در رد شد.راستم میگه ها ُبچه ها که نگو تازه خود آقا که دو هفته یکبار میره بیرون شش جفت کفش داره به اضافه ی دو جفت دمپایی! همینطور که داشتم کفشهارو مرتب میکردم به یاد بچگیهای خودم افتادم راستش را بخواهید کمی هم دلم برای آن موقع خودم سوخت چرا؟چون آن زمان من فقط یک جفت کفش داشتم.چهار فصل سال در یک جفت کفش خلاصه میشد یعنی خرید کفش و لباس سال به سال بود از عید نوروز تا عید نوروز دیگر.

ما و خانواده ی عموم ۱۳تا بچه بودیم ۷ تا ما و بقیه اش مال عمویم بودند.یکماه مانده به عید پدرم یا حاج عمو به شهر میرفتن و با سه چهار تا بقچه ی پر به روستا برمی گشتن آ خ که چه کیفی داشت ما بچه ها هجوم میبردیم به طرف بقچه ها و چه قیل و قالی راه می انداختیم هر چه به دستمان می ا فتاد مثل کنه میچسبیدیم وقتی میدیدیم اندازه مان نیست واگذار میکردیم هرچه که برایمان میخریدن یا تنگ بود یا گشاد.مثلا برای اندازه ی کفش پایمان را با نخ اندازه می گرفتن.از بد شانسی من معلوم نبود که نخ پای من با کدامیک از۱۲ نخ دیگه اشتباه شده بود  که کفشام

 برام تنگ بود.

 عید شد و من این کفشها رو پوشیدم  چشمتون روز بد نبینه خوشحال برای عیدی گرفتن به خانه مادر بزر گم رفتم و گریان بر گشتم به پدرم گفتم که پشت پاهام زخم شده گفت عیبی نداره چرمه جا باز میکنه بپوش اندازه ات میشه ولی دوستان عزیز اندازه ام که نشد هیچ داشت انگشتانم هم کج و کوله میشدند.

با ترس و لرز به پدرم گفتم که نمیتونم اینا رو بپوشم داد کشید و گفت چه غلطا تا عید خبری از کفش نیست برو نیست شو (هما ن گمشوی خودمان است)با لب و لوچه ی آویزان رفتم و نشستم فکر کردن و یافتن راه چاره ای برای ساختن با این کفشها که قرار بود تا عید نوروز دیگر همپا و همراه بنده باشند.فکر بکری هم کردم ها! !براتون تعریف خواهم کرد.