X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

کفشهای میرزا نوروز  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 12:10 ق.ظ

سلام دوستان عزیز در باره ی فکر بکرم با برادرم که دو سال ازخودم کوچکترواز همه مان خنگتر بود مشورت کردم.تعجب نکنید چرا با آدم خنگتر از خودم وارد شور شدم چون برای بریدن بغل وپشت کفشهایم نیاز به یک کُمککار داشتم که دهن لق هم نباشد وگر نه هنوز فکرم را اجرا نکرده کتک را نوش جان میکردم.

اما اکیوسان ما(یعنی همین برادرم که ذکر خیرش به عرضتان رسید) کشمش توی کاسه ی سرش فعال شد و گفت اگر کفشت را ببُری چون جای انگشتا نت هم تنگ است از پات در میاد.با نگاهی درمانده گفتم پس چکار کنم؟

گفت پشت کفشتو بخوابان و بپوش.راستش بد هم نگفت ها!با شیطنت نگاهش کردم و پخی زدم زیر خنده و یک پس گردنی هم بابت فکر اکیوسانی اش به او زدم و هر دو آهسته خندیدیم.

مشغول نوشتن مشقهایم بودم که صدای جیغ وداد مادرم را شنیدم که بایکی ازبزغاله ها دعوا می کرد .

بزغاله روپوش مدرسه ام راکه روی هیزمهای توی باغ پهن بوده تا خشک بشه جویده بود.ای وای از اقبال من!!!!!!!!!.

ناراحتی تنگ بودن کفشام کم بود! اینم اضافه شد.حالا فردا چه جوری برم مدرسه؟

فردا ی انروز روپوش  خواهرم را که هفت سالی بزرگترازمن بود وگاهی برای آموختن سواد به اکابر (مدرسه ی بزگسالان قدیم)میرفت٬با گریه به من پوشاندندومرا راهی مدرسه کردند.حالا شما یک دختر لاغرو کوچک را مجسم کنید با کفشهای پاشنه خوابیده وکج و معوج و روپوشی که قدش تا

ادامه ...

کفش بی شماره  چاپ

تاریخ : جمعه 22 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 10:06 ب.ظ

هنوز از راه نرسیده  صداش ازخودش زودتر آمد توخونه همین پسر عموهه یعنی همسرمو میگم صدای غرزدنش  میگه این چه وضعی تکلیف این کفشهای اضافیتونو روشن کنید نمیشه از جلو در رد شد.راستم میگه ها ُبچه ها که نگو تازه خود آقا که دو هفته یکبار میره بیرون شش جفت کفش داره به اضافه ی دو جفت دمپایی! همینطور که داشتم کفشهارو مرتب میکردم به یاد بچگیهای خودم افتادم راستش را بخواهید کمی هم دلم برای آن موقع خودم سوخت چرا؟چون آن زمان من فقط یک جفت کفش داشتم.چهار فصل سال در یک جفت کفش خلاصه میشد یعنی خرید کفش و لباس سال به سال بود از عید نوروز تا عید نوروز دیگر.

ما و خانواده ی عموم ۱۳تا بچه بودیم ۷ تا ما و بقیه اش مال عمویم بودند.یکماه مانده به عید پدرم یا حاج عمو به شهر میرفتن و با سه چهار تا بقچه ی پر به روستا برمی گشتن آ خ که چه کیفی داشت ما بچه ها هجوم میبردیم به طرف بقچه ها و چه قیل و قالی راه می انداختیم هر چه به دستمان می ا فتاد مثل کنه میچسبیدیم وقتی میدیدیم اندازه مان نیست واگذار میکردیم هرچه که برایمان میخریدن یا تنگ بود یا گشاد.مثلا برای اندازه ی کفش پایمان را با نخ اندازه می گرفتن.از بد شانسی من معلوم نبود که نخ پای من با کدامیک از۱۲ نخ دیگه اشتباه شده بود  که کفشام

 برام تنگ بود.

 عید شد و من این کفشها رو پوشیدم  چشمتون روز بد نبینه خوشحال برای عیدی گرفتن به خانه مادر بزر گم رفتم و گریان بر گشتم به پدرم گفتم که پشت پاهام زخم شده گفت عیبی نداره چرمه جا باز میکنه بپوش اندازه ات میشه ولی دوستان عزیز اندازه ام که نشد هیچ داشت انگشتانم هم کج و کوله میشدند.

با ترس و لرز به پدرم گفتم که نمیتونم اینا رو بپوشم داد کشید و گفت چه غلطا تا عید خبری از کفش نیست برو نیست شو (هما ن گمشوی خودمان است)با لب و لوچه ی آویزان رفتم و نشستم فکر کردن و یافتن راه چاره ای برای ساختن با این کفشها که قرار بود تا عید نوروز دیگر همپا و همراه بنده باشند.فکر بکری هم کردم ها! !براتون تعریف خواهم کرد.

زهی خیال باطل  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 09:23 ب.ظ

من وهمسرم که پسر عمویم هم هست معلم ابتدایی بودیم وتازه باهم نامزدشده بودیم هردو در دبستان ابتدایی تدریس میکردیم وقتی به درس تصمیم کبری رسیدم ازفکر اینکه پسر عموهه به یاد من میوفته وچه فکروتوصیفهایی ازمن به ذهنش خطورمیکنه قند تودلم اب میشدوراستش یکمی هم خودمو برای خودم لوس کردم (چون اسمم در شناسنامه  کبری است).خلاصه وقتی دیدمش با خنده وکمی شیطنت پرسیدم تصمیم کبری رادرس دادی؟گفت خیلی وقته چطور مگه؟گفتم هیچی میخواستم ببینم به منم فکر کردی گفت بعله؛منکه ذوق زده شده بودم باخوشحالی پرسیدم چه فکری؟باخونسردی کامل جواب داد هیچی باخودم گفتم این کبری عجب دختر شلخته ای ا ست درسته که منظورایشان کبرای تو داستان بود امامن بیچاره چه فکر میکردم وچه شنیدم.




تو نیکی می کن و در دجله انداز .......  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 11:42 ب.ظ

وقتی که من کوچک بودم و در روستا زندگی می کردیم، وسط حیاط یک حوض بزرگ داشتیم. روزی من هنگام بازی توی حوض افتادم و یکی از پسر عموهایم که ۶ - ۷ سالی از من بزرگتر بود سر رسید و مرا از آب بیرون کشید. از قضا ۲۰ سال بعد ما با هم ازدواج کردیم. حالا هر وقت از دست من عصبانی می شود، آهی می کشد و می گوید کاش آنروز تو را از غرق شدن در حوض نجات نمی دادم تا عمری را آسوده سر می کردم.

اولین نوشته  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 11:28 ب.ظ

سلام این اولین روز تولد وبلاگ منه.